تبليغاتX
گاو

گاو

من يك حيوانم بسيار شريف تر از انسان

سیزدهمین مااااااااااااااااااااا در عین بیزاری

چند وقتی میشد که به دهات اطراف سر نزده بودم.

یه هفته پیش از طویله زدم بیرون و رفتم ده پایین .

با خودم گفتم اگه برم مسافرت حالم میاد سر جاش.

با یکی از گاوای ده پایین یه آشناییت قدیمی داشتم.

گاو خیلی خوبی بود.بهترین دوستم بود.

از هر لحاظی تاییدش میکردم.رفتم دیدنش.

شکمم رو صابون زده بودم که فراموش نشدنی ترین روزای عمرم رو باهاش بگذرونم.خوشحال و شاد و خندان با کلی آمال و آرزو راه افتادم.

راهش خیلی طولانی نبود.سریع رسیدم و رفتم در طویله ئ رفیق قدیمی.

یه گوشه نشسته بود و با علف هرزای طویله ور میرفت.

سرش رو بالا کرد و منو دید.بلند شد اومد سمتم .به گرمی با هم سلام احوال پرسی کردیم و رفتیم داخل.ازم قول گرفت یه هفته اونجا بمونم .منم با کمال میل قبول کردم.

از هر دری با هم گپ زدیم.

دو سه روز گذشت .روز چهارم دیگه نمیتونستم تحملش کنم. ازش خواستم که رفع زحمت کنم .اونم مشتاقانه قبول کرد.سریع یه آب و علفی خوردم و زدم بیرون.

پدرم در اومد تا رسیدم به ده خودمون.راه برگشت خیلی طولانی بود.

راه میرفتم و فکر میکردم .حس تنهایی تلخی داشتم.تنها کسی که از هر لحاظ مورد قبولم بود در عرض چهار روز تبدیل شد به بیخود ترین گاوی که میشناسم.

همه ئ اون افکار و اعتقادات و رفتار خاصش رو تف کرده بود رو زمین و با پشگل روشونو پوشونده بود.کوچکترین اثری ازشون باقی نگذاشته بود.

روز آخر نه من میتونستم کنارش تاب بیارم نه اون میتونست تحملم کنه.

وقتی برگشتم سگ گله ازم پرسید کجا بودم و چیکارا کردم.تا خواستم براش بگم  پرید تو حرفم و شروع کرد به گفتن از توله هاش .حرفاش که تموم شد رفت پشت چپر و پیش توله هاش خوابید.

صدیقه با باباش از در اومدن تو و شروع کردن به فحش و فضیحت دادن به خودم و جد و آبادم و سقلمه میزدن تو پهلوهام   که چرا رفتی و سه  چهار روز پیدات نبوده؟!

خروس صاحابم ( که چهار تا مرغ عقدی داره با شش تا مرغ صیغه ای و دوازده تا جوجه ) پشت در طویله با هم سر یه لاشه ئ ملخ دعوا میکردن و سر و صداشون مثل یه میله ئ داغ میرفت تو مخم.

دیگه اشباع شدم از خوشی.اونقدر که دارم بالا میارم.

بیزارم از همه چیز .بیزارم از همه کس .بیزارم از همه تون. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 12:48  توسط گاو  | 

دوازدهمین مااااااااااااااا

هوا خوب بود.بارون زد و عطر خاک بلند شد.هوس کردم بزنم بیرون و یه هوایی بخورم.

در طویله باز بود  رفتم بیرون .درختا رو سرما زده و اونقدرا چیزی سر شاخه هاشون نیست.

اما اون قدر هست که بشه حدس زد بهار شده.

مسیر پر از چاله چوله و گل و شل بود.

تو فکر این بودم که حالا که بهار شده وقت چی هست و وقت چی نیست؟  که دیدم یه هویج افتاده  رو زمین.

با خودم گفتم با اینکه گندیده و بو میده ولی شاید به عنوان مزه واسه این هوا بدک نباشه .

رفتم جلو و سر وامونده رو بردم پایین و همین که خواستم برش دارم  حرکت کرد و رفت جلوتر.

فکر کردم خیالاتی شدم.دوباره امتحان کردم ولی بازم رفت جلو .

خواستم بفهمم قضیه اش چیه  باز امتحان کردم که یهو دیدم بچه های رذل ده از پشت درختا اومدن بیرون و زدن دنبالم

خواستم در برم که یکیشون از جلو اومد و یه سطل فلزی خالی کرد تو سرم.

دیگه جایی رو نمی دیدم  بوی تیز نفت میزد تو دماغم.با چوب و سنگ افتاده بودن به جونم.

از ترس صاحابم جرات نمی کردن به خودم بزنن.بیشتر میزدن رو سطل.

دیوانه شده بودم .بد حالی بود .

سگ گله اومد بیرون و افتاده بود دنبالشون .

صدای پارسش تو سطل و سرم میپیچید.منگ شده بودم و فقط می دویدم و خودمو میکوبیدم به زمین و زمان.

تا اینکه سطل از سرم افتاد.

دسته ی سطل به لبم کشیده شد و زخمش کرد.

سگ گله هلم داد تا برسم به طویله .وقتی رسیدم صدیقه تو حیاط بود .از حال و روزم ترسید و عقب عقب رفت تو خونه.

از در طویله رفتم تو.بی رمق و بد حال خودمو انداختم کنج دیوار .دیگه بعدش نفهمیدم چی شد.

حالا یه خورده حالم سر جاش اومده  ولی سرم داره از درد میترکه.صدای ضربه هاشون  تو گوشام میپیچه.

سگ گله با یه هویج اومد تو.

بهش گفتم:چیزی که با چنگ و دندون به دست بیاد باید با  ک.و.ن  خورده بشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:38  توسط گاو  | 

یازدهمین ماااااااااااااا با صدای خیلی خیلی بلند

هیس س س س. حالا که همه جا ساکته تو هم خفه شو.

میخوام حتی صدای نفست رو هم نشنونم. حیف این سکوت نیست که با صدای یکنواخت و ریتمیک و کسل کننده ی نفس تو به هم بریزه؟

سکون و ثبات همه جا رو گرفته.فقط قفسه سینه تو بالا و پایین میره و این نظم معرکه رو به هم میریزه.

وقتی صاحابم موتورشو روشن میکنه که بره شهر یا وقتی صدیقه دختر صاحابم لخ لخ دمپایی هاشو میکشه به زمین یا وقتی بچه های ده تو کوچه فوتبال بازی میکنن حتی وقتی که فقط صدای باد میاد  دلم میخواد گوشامو محکم بگیرم که از این فضای زجر آور دور بشم ولی سم هام به گوشام نمیرسن. مرده شور این هیکلو ببرن.

اما امروز نمیدونم چی شده که همه چیز آرومه.همه چیز همونطوریه که همیشه میخواستم.

هر چند اغراقه اگه بگم همه چیز ولی حداقل نصفش ایده آله.

دوست دارم از این فرصت استفاده کنم و این بار من باشم که سکوت رو میشکنه.

دلم میخواد با صدای خیلی خیلی بلند و با تمام قدرتم مااااااااااااااااااا کنم .ولی میترسم که دوباره همه چیز به هم بریزه.

ولی شاید این آخرین فرصت تو تموم زندگیم باشه.

قول میدم هر اتفاقی که بعدش افتاد رو بپذیرم و دم بالا نیارم.

خیلی نفس نیاز دارم.

یک................................دو...............................سه

تررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

وای چی شد؟

لعنتی صدام به جای اینکه از حلقم در آد از ما تحتم در اومد.

دوباره همه چیز شروع شد . حالا دیگه بوی گند خودمم بهش اضافه شده.

هیس س س س .

خفه شو .قرار شد لال شی و هیچی نگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 12:46  توسط گاو  | 

دهمین ماااااااااا (اطلاع ثانویه)

صدیقه دختر صاحابم تازگیا میاد تو طویله ذل میزنه تو چشمام و چند دقیقه ای نگاهم میکنه و میره.

نمیدونم چشه.هیچی نمیگه.

اوایل کارش به نظرم عجیب میومد ولی حالا که تقریبا هر روز داره این کار تکرار رو میکنه دارم عادت میکنم.

و حتی انتظارشو میکشم که بیاد و ببینم بالاخره میتونم بفهمم که چه مرگشه یا نه .

تا دیروز فقط اینو فهمیده بودم که یه سوال ته ذهنش هست که این دختر رو بدجوری درگیر کرده.

امروز که اومد داشتم کنکاش میکردم بیشتر بفهممش که خودش زبون وا کرد و گفت (( مگه چی میشد؟))

از حرفش چیزی دستگیرم نشد.ولی حس کردم که امروز حتما یه چیزی شده یه اتفاقی واسه صدیقه افتاده که نطقش باز شده و همچین حرف بی سرو تهی زده.

درست حرفشو نزد که سر در بیارم .لابد فکر میکنه که همین یه جمله رو هم نفهمیدم.

نمیدونم چرا ولی خیلی درگیرش شدم.دائم این سوال تو سرم دور میزنه که (( مگه چی میشد؟))

سوال خوبیه .حتی اگه دقیقا موضوعش رو ندونی : (( مگه چی میشد؟))

اگه چیزای مختلف بهش اضافه کنی به جوابهای مختلفی هم میرسی.

خیلی سوالا ساختم ولی این یکی با احوالات این دو سه روزه ی اخیرم بیشتر جور در میاد.

 (( مگه چی میشد اگه تک بعدی رفتار نمیکرد؟ ))

جواب: هیچی فقط دوستای خوبی برای هم میشدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 11:52  توسط گاو  | 

نهمین ماااااااااااااااااا یه شعر گاوی

سیاهی بودم  خاکستری شدم                خنثی هستم  سفید نخواهم شد.



 توضیحات: در رنگشناسی خاکستری خنثی به درجه ای از خاکستری میگویند که نه مایل به سیاه باشد و نه سفید.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 21:19  توسط گاو  |